راهیــان معـرفــــــت

راهیــان معـرفــــــت

ستاد عمره‌ و عتبات دانش آموزی استان اردبیل
راهیــان معـرفــــــت

راهیــان معـرفــــــت

ستاد عمره‌ و عتبات دانش آموزی استان اردبیل

انشانویسی حج- مریم حاجی محمدی از ناحیه 2 اردبیل

اول از هرچیز به تعریف حج می پردازیم: حج یک حرکت جمعی می باشد که با تحقق شرایط بر هر فرد مسلمان واجب می گردد.

وصال کعبه چنان می دوانم به شتاب        که مغیلان زیر پایم حریر می آید

حج امر الهی است و یکی از فروع دین می باشد که به هر فردی با هر نژادی چه سفید چه سیاه چه فارس و چه ترک اگر شرایط مالی ایجاب کند می تواند به زیارت خانه ی خدا برود. عزیمت به کعبه نه همت است نه قسمت دعوت الهی است وقتی به سوی کعبه عزیمت می کنیم با کوله باری از گناه و معصیت و محرمات و... که وجود نفسانی ما را گرفته است و باور نمی کنیم با این همه معصیت وارد بیت خدا شویم.

به درون خانه رفتم به حرم رهم ندادند      که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

به خود اجازه نمی دهیم با آن همه کارهای زشت و ناپسند وارد خانه خدا شویم که زادگاه علی(ع) شیرخدا بوده است و محل تولد کسی که ولی و سرپرست مسلمانان است.

یا مظهر العجایب، یا والی الولی      ای باب تاج دار من، ای مرتضی علی

و هرچه به این کعبه قرب پیدا می کنیم بغض گلویمان را می گیرد نه می توانیم گریه کنیم و نه به خود اجازه می دهیم که به کعبه با چشمان گنهکارمان نگاه کنیم چرا این سفر با رحلت های دیگر فرق دارد؟! چرا ردای سفید ابراهیمی بر تن می کنیم؟ چرا از موقع احرام تا مسجدالحرام لبیک گویان می رویم؟ چرا هنگام نزدیک شدن به حجر الاسود (همان فرشته که به اذن خداوند سیاه شد و قسم داد هر که مرا زیارت کند در قیامت شفاعتش می کنم) الله اکبر می گوییم! این لباس های دنیوی چه اشکالی دارند که به جای آن ردای سفید ابراهیمی بر تن می کنیم؟ مردم دسته دسته کجا می روند؟ مگر اینجا قیامتی بر پا شده؟ آیا اینجا صحرای محشـر است؟ چرا هفـت بار گرد خانــه ی خـدا طواف می کنیم؟ چرا پشت مقام ابراهیم نماز می خوانیم؟ که اگر اشکالی در نماز باشد زن و مرد بر همدیگر نامحرم می شوند و دختر یا پسر نمی تواند ازدواج کنند؟ آیا خدا ما را دعوت کرده؟ یا با پول های دنیوی آمده ایم؟ آیا لیاقت آمدن به مسجد الحرام را داشته ایم؟ به کعبه نگاه می کنیم در فکر فرو می رویم که چرا پرده ی خانه ی خدا خدا سیاه رنگ است شعری در این رابطه به خاطر می آوریم:

دانی که چرا کعبه ی حق گشته سیه پوش       یعنی که خداوند عزادار حسین است

اینجا همان جایی است که امام قائم ندای انا المهدی سر می دهد همه در طواف دنبال آقا می گردند که ببینند پشت سر چه کسی طواف می کنند. سوره حج بیست و دومین سوره قرآن و کعبه نیز در 22 درجه موقعیت جغرافیایی واقع شده.

اینها تمام سوالات و افکاری بودند که به ذهن فرد کعبه دیده یا ندیده خطور می کند اما می توانیم جواب این سوالات را بدهیم.

تاثیرات حج به مجموعه عواملی گفته می شود که بدون استثنا فقط در موقع عزیمت به مکه در انسان پدید آمده و او را از ابعاد فردی و اجتماعی متحول می سازد کسانی که به مکه مشرف شده اند بهتر این حرف ها در دل آنها می نشیند. وقتی وارد مسجــد الحرام می شویم به کعبه نگاه نمی کنیم چون می خواهیم چشمان مان یک باره در کعبه بیفتد، به سجده ی می رویم و سجده شکر به جا می آوریم. آیا در این موقع در دهان زبانی داریم از گفتن شکرخدا یا به لکنت زبان می افتیم؟ دسته جمعی به طرف طواف حرکت می کنیم چه کسی از دیدن کعبه سیراب می گردد؟ صدای زمزمه ی حسین(ع) از عرفات می آید گویی صدای پای هاجر را می شنویم مگر موذن بلال حبشی نیست که تا وقتی لب به اذان نمی گشود صبح نمی شد. بعد از اتمام اعمال نورانیت عظیمی به اذن خدا در انسان پدید می آید که به خود می گوید دیگر دروغ نمی گویم دیگر به خود اجازه نمی دهم به نامحرم نگاه کنم در این افکار حدیثی در این مورد به ذهن خطور می کند:«نگاه به نامحرم همانند تیری زهر آلوده از ناحیه شیطان است هر کس چشمان خود را از نگاه به نامحرم بپوشاند به پاس حرمت الهی خداوند به او ایمانی می دهد که شیرینی آن را در دل احساس کند» و با اندیشه در این سخن رسول خدا(ص) به خود می گوییم چه کم و کاستی از دیگران داریم؟ چرا نمی توانیم؟ ما «می توانیم» خود را از تمام آلودگی های دنیوی و رذایل اخلاقی با توکل بر خدا رها کنیم.

فردی که از مکه می آید تاثیرات خیلی زیادی را در خود مشاهده می کند انسان قبل از اینکه به مکه برود گناهان زیادی انجام می داد اما بعد از آمدن از مکه وقتی می خواهد به کار ناپسند و شیطانی دست بزند جمال کعبه به ذهنش خطور می کند با خود می گوید من که با نگاه به کعبه سیراب نشدم چرا می خواهم با انجام کارهای زشت و ناپسند کاری کنم که دیگر خدا دعوتم نکند و پیش خدا رو سیاه شوم.

فرد بعد از آمدن از خانه خدا کاش های زیادی را به خود می گوید کاش به کعبه زیاد نگاه می کردم؟ کاش بیشتر نمازمی خواندم که با بالا آوردن سر از سجده کعبه را ببینم؟ کاش از آرامشی که در حرم امن الهی بود بیشترین استفاده را می کردم!؟ کاش...

تاثیرات حج  بر فرد و اجتماع زمانی روشن می شود که انسان گناهان گذشته خود را تکرار نکند و اخلاق و رفتار او الگوی دیگران شود و اطرافیان با توجه به اعمال او مشتاق دیدار خانه ی خدا شوند.

از کسانی که حرم امن الهی و گنبد خضراء نبوی را دیده و شمیم عطر بقیع را خواهند چشید التماس دعا دارم.

انشانویسی حج- فاطمه اسماعیلی از ناحیه 2 اردبیل

«ولله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلاً و من کفر فان ا... غنی علی العالمین»

«و بر مردم حج و زیارت آن خانه واجب است به هر کسی که توانایی رسیدن بدان جا را یافت و هر که کافر شود بر خود زیان رسانیده است که خدا بی نیاز از طاعت خلق است».

وقتی ماه ذیحجه می شود دل خیلی ها به شور و شوق و به وجد می آید انسان هایی که عاشق معبود و پروردگار خویش هستند برای دیدار اصل خویش و خدای خویش راه و دیار عشق را پیش می گیرند همه می گویند بهترین آرزو و بزرگترین خواسته ی یک مسلمان رفتن به عربستان و مکه و زیارت کعبه است راستی چرا این قدر مردم کعبه را دوست دارند؟ یک خانه ی چهار گوش سیاه پوش چه رازی دارد که مردم از تمام نقاط جهان برای چرخیدن به دور آن در یک نقطه جمع می شوند راز این خانه چیست؟ که ابرهه با آن قدرت و عظمت در مقابل ساخته ی دست ابراهیم کم آورد. در هیچ یک از ادیانی خداوند بر پیامبرانش نازل کرده به اندازه ی دین اسلام یک مکان مشخص و جایگاه ثابت وجود ندارد که مردم دور آن حلقه زده و دوستی و محبت خویش را اول به خدای خویش و بعد به هم کیشان خود ثابـت کنند در دیـن مسیحیـت همـه به کلیسـا می روند در یک روز و بعد همه چیز را تا هفته بعد فراموش می کنند ولی در اسلام مسجــد که خانه خدا محسوب می شود هر روز در سه نوبــت مومنان را به خود فـرا می خواند و سالی یکبار یک عده به نمایندگی از اطرافیان و دوستان خود به خانه ی  اصلی خداوند می روند تا وحدت و یکپارچگی خود را نشان دهند. دوستی و محبتی که در جمع حاجیان سپید پوش در کعبه و مسجد الحرام دیده می شود حس دیگری به انسان می دهد. حاجیان چنان پر عشق و احساس کعبه را طواف می کنند که انگار خدا را به چشم می بینند آنها خدا را از نزدیک احساس می کنند بی آنکه خدا را ببینند، احساس و درکش می کنند و حج یعنی همین. هر کس به این فریضه نایل می شود دیگر سر از پا نمی شناسد نمی دانم چرا این قدرحسرت کسانی را می خورم که رفته و از نزدیک این احساس را پیدا کرده اند. احساس با خدا بودن رو احساس این را که خدا نزدیک تر از هر لحظه در کنار انسان است احساس اینکه می شود خدا را لمس کرد. امام علی(ع) فرمود به کعبه زیاد نگاه کنید که اینکار باعث می شود از گناهانتان کم بشود. بعضی ها می روند که خدا از گناهانشان کم کند بعضی ها می روند که خدا بهشت را نصیب آنها کند بعضی ها می روند که خدا را از نزدیک درک کنند. و بعضی ها بی دلیل و بهانه می روند، می روند که بمانند و جاوید شوند.

یک روز از برادرم پرسیدم چطور شد که همه فهمیدند چیزی به نام حج وجود دارد؟ نگاهی به من کرد و با مکث گفت: وقتی حضرت ابراهیم ساختِ خانه ی کعبه را تمام کرد، خدا به او فرمان داد تا مردم را به حج فرا بخواند ابراهیم گفت صدای من به جهانیان نمی رسد خداوند فرمود بخوان ندا دادن از تو و رساندن پیام از من. ابراهیم بر مقامی که در آن زمان در کنار دیوار کعبه بود بالا رفت به امر خدا ارتفاع مقام از کوه ها بلندتر شد و آن حضرت مردم را به حج فرا خواند پس آنان که در اقصی نقاط عالم و حتی کسانی که در شکم مادران نیز بودند دعوت آن حضرت را شنیدند و لبیک گفتند. او در ادامه گفت: اکنون زمان های طولانی از آن موقع می گذرد که حضرت ابراهیم به مردم ندا داد ولی همه ساله ده ها هزار انسان عاشق از شهر و دیار خود به سوی حرمین شریفین حرکـت می کنند تا با انجام عمره و حج یکی از شکوهمندترین عبادت ها را انجام دهند زائران بیت ا... الحرام و تعدادی از حاجیان در پایان سفر، قلب خود را از عشق و محبت خدا لبریز نموده و پیروزمندانه و با حجی مقبول و مبرور به شهر و دیار خود باز می گردند. برادرم که شوق مرا در گوش دادن به حرفهایش باور کرده بود افزود: آدم هایی که به حج و زیارت خانه خدا می روند باید آگاهی کامل را درباره ی آن داشته باشند و با آگاهی قدم در راه این سفر بگذارند. رسول خدا هم در سخنرانی مهم روز غدیر از مردم خواستند تا با آگاهی و بصیرت کامل به حج بروند و از این اماکن مقدس جز با توبه و رها شدن از گناه باز نگردند طواف خانه ی خدا و سعی میان صفا و مروه و رمی جمرات برای اقامه ی یاد خدا وضع شده است این را گفت و اشک در چشمانش جمع شد نمی دانم چرا؟ چون به هر حال سنم به حرفهایی که او گفت نمی رسد هنوز برای فهمیدن اینک حج چیست و چرا مردم به زیارت کعبه می روند کوچکم چرا که خدا با عظمت است و عظمت و بزرگی خدا و انسان های عاشق خدا در عقل هر کسی نمی گنجد ای کاش روزی برسد که ما خدا را از نزدیک احساس بکنیم چه در حج و چه در جاهای دیگر.      ان شاء ا...

انشانویسی حج- مریم امانی از ناحیه 2 اردبیل

من دانش آموزی سیزده ساله ام و حج را درک نکرده ام. مکه و مدینه را ندیده و فقط مراسم حج را از پشت شیشه ی تلویزیون مشاهده کرده ام و اینک می خواهم در مورد فریضه ی حج انشایی بنویسم.

از همان وقتی که زبان گشودم از مادرم در مورد خدا سوال می کردم مادرم می گفت: خدا شبیه هیچ کسی نیست خدا بی مثل و مانند است و خدا خیلی بزرگ است. این اوصاف هر چند در خیال کودکانه ام نمی گنجید ولی در ذهن خود تصاویری از خدا ساخته بودم که بعدها با بزرگتر شدنم، وقتی شنیدم کعبه خانه ی خداست بزرگی خدا را تا حد ارتفاع کعبه تصور کردم.

رفته رفته فهمیدم که بزرگی خدا با مقیاس های مادی قابل مقایسه نیست. و خدا جا و مکان مشخصی ندارد و به خاطر مقدس بودن به کعبه(خانه ی خدا) می گویند.

وقتی سوم ابتدایی بودم در درس دینی حج را به عنوان فروع دین آموختم و فهمیدم که حج به عنوان یک عبادت بر هر فرد مسلمان واجد شرایط واجب است. من تا به حال سیزده بار ماه ذیحجه را تجربه کرده ام و سیزده بار روز قربان شاهد سر بریدن گوسفند در خانه ی پدر بزرگم بوده ام. بارها از مادرم علت قربانی کردن را پرسیده ام و هر بار مادرم ماجرای قربانی کردن اسماعیل به دست پدرش ابراهیم(ع) را برای من بیان کرده است.

چند روز است که موضوع حج ذهنـم را مشغول کرده است. این بار هم به سراغ مادرم می روم و از او در مورد فریضه ی حج سوال می کنم. مادرم کتاب حج دکتر علی شریعتی را به من معرفی می کند تا در مورد حج آگاهی کسب کنم چند صفحه اش را می خوانم: «حج یعنی آهنگ، قصد، حرکت، و جهت حرکت نیز هم، همه چیز با کندن تو از خودت، از زندگی ات و از همه ی علاقه هایت آغاز می شود...» جملات زیبایی است اما گویی فراتر از قدرت درک من است بار دیگر سراغ مادرم می روم.

انگار انشای من بهانه ای است تا مادرم یک بار دیگر کتاب حج دکتر شریعتی را مرور کند. ساعت ها غرق در مطالعه ی کتاب است اما گویی او هم احساس می کند که مفاهیم این کتاب خیلی عمیق تر از سطح دوره ی راهنمایی است. مادرم می خواهد به زبان ساده برایم از حج بگوید. نمی داند از کجا آغاز کند انگار ترجیح می دهد از قدیم ها بگوید کلامش شیرین و ساده است. او می گوید: «در زمان های خیلی قدیم وقتی کسی قادر بود مخارج زندگی اش را تأمین کند و همچنین همه ی خانواده اش را سر و سامان بدهد، زیارت خانه ی خدا بر او واجب می شد. چنین فردی به خاطر انجام دستور خداوند زندگی و خانواده اش را رها می کرد، با آشنایان و خویشاوندان خداحافظی می کرد و با بدرقه ی آنها شهر و دیار خود را برای انجام سفری دراز و پر زحمت ترک می کرد. در آن زمان سفر حج مثل حالا آسان نبود حاجیان با شتر به مکه می رفتند حدود یک سال از خانواده ی خود دور بودند و چه بسا گاهی افرادی از سفر حج سالم بر نمی گشتند. هدف واقعی حج دل بریدن از همه ی خوشی هایی است که انسان به آن عادت کرده. حج تحمل سختی و زحمت برای آماده شدن جهت عزیمت به جهان آخرت است. اما امروز با گسترش امکانات، حج چندان همراه با سختی و تحمل مشکلات نیست ولی در هر حال باید هدف فرد از رفتن به حج این باشد که غرور خود را ترک کند، مال و ثروتش را حلال نماید و برای رضایت خدا عازم سفری پرمعنا شود».

مادرم می گوید: «حج یک عبادت چند بعدی است. مراسم حج ابعاد فردی، اجتماعی، مذهبی، و سیاسی دارد. حج نمایش عظیمی است که کارگردان آن خداست و بازیگر آن فرد حج گزار است. اولین صحنه ی نمایش، احرام است یعنی فرد حاجی در مکانی معین برای انجام مراسمِ حج نیت می کند و ازهمان زمان تا پایان مراسم کارهایی را که نشانه ی دنیایی و نفسانی با خود دارد ترک می گوید و لباس احرام به تن می کند. لباس احرام لباسی مخصوص است متفاوت با لباس های دنیوی. لباس احرام، لباسی سفید است همانند کفن و مثل فنداق. لباس یک رنگی، لباس تولد و لباس مرگ. همه ی حاجیان یک رنگ و یک شکل لباس سفید احرام می پوشند. تفاوت های قومی، نژادی، ملی و زبانی در قالب لباس احرام از بین می رود».

دومین صحنه ی نمایش عظیم حج، طواف است. همه حول یک محور می چرخند از چپ به راست، حول محور توحید یعنی که خدا محور است و همه به دور او می چرخند. با هفت بار چرخیدن طواف به پایان می رسد.

سومین صحنه، صحنه ی زیبای دو رکعت نماز طوافی است که نشان عبودیت مخلوق در برابر خالق است.

صحنه ی چهارم سعی و تلاش حاجیان است برای پیمودن فاصله ی بین صفا و مروه همان مسیری که هاجر به خاطر پیدا کردن آب برای فرزند تشنه اش هفت بار آن را پیمود و خدا به خاطر سعی و تلاشش چشمة زمزم را از زیر پای فرزندش اسماعیل جاری ساخت و حاجیان مانند هاجر هفت بار این مسیر را می پیمایند و چه زیباست صحنه ای که خدا به خاطر مقدس بودن تلاش یک زن نام او را جاودانه می سازد.

صحنه ی پنجم تقصیر است که حاجیان مو یا ناخن خویش را کوتاه می کنند تا به خود بگویند که بعد از سعی صفا و مروه نشانه های وابستگی دنیا را از خویش جدا می کنم.

ششمین صحنه بازگشت حاجیان به اطراف کعبه و شروع طواف نساء به احترام حضرت هاجر است. دوباره هفت بار چرخیدن حول محور توحید و در صحنه ی  بعدی خواندن دو رکعت نماز طواف نساء. این هفت مرحله مراسمی است که بین حج عمره و حج تمتع مشترک است و سه صحنه دیگر تنها در حج تمتع مشاهده می شود.

صحنه ی هشتم سنگ انداختن به شیطان است. حاجیان به ظاهر به سوی جایگاهی که مکان شیطان است سنگ پرتاب می کنند. و در واقع می خواهند همه ی شیاطین درونی و بیرونی را در وجود خویش سرکوب نمایند.

صحنه ی نهم مراسم برائت از مشرکین است که به صورت تظاهرات دسته جمعی بر علیه آمریکا و اسرائیل صورت می گیرد.

و آخرین صحنه، صحنه ی پرشکوه قربانی کردن است همان کاری که ابراهیم به دستور خداوند می خواست با محبوب ترین فرزند خویش بنماید ولی خداوند به خاطر این فرمان برداری گوسفندی به او نازل کرد و دستور داد تا آن را به جای فرزندش قربانی کند. حاجی ها با این عمل می خواهند به خود و خدای خود ثابت کنند که حاضرند برای رضای خدا همه ی دلبستگی های مادی خویش را قربانی کنند و با اجرای این صحنه ی پرمحتوا مراسم حج در روز دهم ذیحجه به پایان می رسـد و حاجیان با کوله باری از توشه های معنوی راهی خانه و دیار خویش می شوند با امید حجی مقبول و پایدار.

امیدوارم یک روز حجی توأم با آگاهی و معرفت نصیبم شود.

مطالبم را با قطعه ای از سخنان دکتر شریعتی به پایان می رسانم: «حسین(ع) یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است تا به همه حج گذاران تاریخ بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر حسین نباشد، و اگر یزید باشد چرخیدن بر گرد خانه ی خدا با خانه ی بت مساوی است».

انشانویسی حج- محسن اقراری از پارس آباد

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

وقتی که در مدرسه آقای اصلانی خبر دادند که انشایی در مورد حج بنویسید تا در مسابقه شرکت داده شوید و وقتی که فهمیدم جایزه ی بهترین انشاء، سفر به خانه خدا است خیلی خوشحال شدم و یک لحظه امیدوار شدم که اگر خدا بخواهد شاید ...

سلام بر کعبه خانه ی خدا و سلام بر مکه شهر خدا و سلام بر مدینه شهر پیامبر خدا و سلام بر بقیع که بنده های صالح و پرهیزگار و معصوم خدا را در دل خود جای داده است و سلام بر حجاز، سرزمین طلوع اسلام و  کوه استوار و راسخ نور و غار حرا خلوتگاه راز و نیازهای عاشقانه ی محمد(ص) زاده ی آن سرزمین. و او برگزیده شد از سوی پروردگار تا بشریت را از جهل و نادانی و فساد، نجات دهد و ستم و ستمگری را از میان بردارد و وجود جهان ابدی در آخرت و بهشت برین و جهنم لعین را بشارت دهد به انسان هایی که تا آن زمان برده و بنده ی زورگویان و جاهلان بودند، همان پیامبری که راه رستگاری و سعادتمندی را عمل به قوانین اسلام که فرموده های پروردگار در کتاب مقدسمان قرآن آورده است، می دانست و انسان ها را دعوت و توصیه بر عمل به آن ها می کرد. یکی از این توصیه ها انجام اعمال حج بود که بر مسلمانان واجب شده است. و حال چگونه توصیف کنم یا انشایی در این مورد بنویسم بی آنکه به آن مکان های متبرکه رفته باشم و حالات روحانی و عارفانه ی آن لحظات را که به آدمی دست می دهد تجربه کرده باشم، در این لحظه از ته دل افسوس می خورم که ای کاش فقط برای ساعتی به آن سرزمین رفته بودم و فقط چند لحظه در مسجد النبی عرض ارادت به پیامبر خدا می کردم و چند لحظه در کنار خانه ی خدا سر سجده بر درگاه معبود خویش می گذاشتم و خلوص و بندگی خود را نشان می دادم. افسوس و صد حیف که این تن ناقابل لیاقت سفر به دیار خدا را نداشت چقدر در این لحظه حسرت دیدار آستان محبوب و معبود خویش را دارم و آرزو می کنم که ای کاش این سرزمین مبارک در همین میهن اسلامی ما بود، با این حال این کاش را در دل نگه می دارم و روحم را سوار بر مرکب خیال کرده به آن سرزمین روانه می سازم. ماه ذی الحجه است، ماه سفر به خانه ی خدا، ماه عبادت و ماه خلوت مخلوق با خالق. انبوه مسلمانانی را می بینم که از جای جای این گیتی پهناور به سوی پروردگار و پیامبر خویش شتافته اند و از دور و نزدیک به عشق معبود خویش خود را به کشور عربستان رسانده اند. ابتدا در شهر مدینه توقف کرده و بعد از عرض ارادت به ساحت گرامی حضرت رسول و انجام اعمال مربوطه در حالی که احرام بسته اند و جز یاد خدا و کلام خدا در قلب و زبان آنها نیست به سوی شهر مکه در حرکت اند. چه لحظات روحانی و معنوی وصف ناپذیری به انسان دست می دهد، تپش قلب ها تندتر می شود گویی لحظاتی را که یک عمر در انتظارش بوده و شاید امیدی به دیدن آن نداشته اند فرا رسیده است و آنها به دیدار خانه ای می روند که زمانی پیامبر خدا ابراهیم خلیل آن را بنا نهاد و محمد(ص) آن را طواف کرد و علی(ع) در آن چشم به جهان گشود همه ی این لحظات با شکوه سراسر وجود انسان را به حالی دگرگون می سازد که انسان حضور خداوند را در این مکان در قلبش احساس می کند. خوش به حال کسانی که این لحظات را تجربه کرده اند. مسلمانان از هر فرهنگ و قومی که باشند در حال حاضر همه یکپارچه در گرداگرد خانه ی خدا گرد آمده اند و هر کس به شیوه ی خود وبه خواسته ی قلب خود و با زبان مخصوص خود خدایش را ستایش می کند. و همه با هم سر سجده به درگاه خالق می گذارند و چه زیبا و روح انگیز است این صحنه ها. آنها در خیال خود شیطان لعین و رجیم را می بینند که با دیدن این صحنه ها و سجده ها به خود می پیچد، خود را رانده شده از سوی مسلمانان می بیند و دیگر قادر نیست دلی را فریب دهد و از صراط مستقیم منحرف سازد او خود را تنها می یابد وقتی که مؤمنین با صف های فشرده به دور خانه ی خدا طواف می کنند یا به سوی همان شیطان و لانه ی سیاهش سنگ ریزه پرتاب می کنند و به او لعنت می فرستند. مؤمنین از کوه نور بالا رفته و جای پای پیامبر را زیارت می کنند همان مکانی که زمانی محمد(ص) به دور از چشم مشرکان و جاهلان در آنجا مخفی شده و مشغول راز و نیاز با خدای خود می شد در همین غار بود که محمد(ص) به هنگام عبادت صدای مبارک جبرئیـل فرشته ی خدا را شنید که به او ندا می داد: ای محمد بخوان به نام پروردگارت «اقرا بسم ربک الذی خلق».

بنده های مؤمن و با سعادت خدا به مدت یک ماه مناسک حج را آن طور که خدا و پیامبرش دستور داده انجام می دهند و به درگاه او خواهش و تمنا می کنند که اعمالشان مورد قبول حق تعالی قرار گیرد. اگر این چنین باشد آنها خوشحال شده و نذر خود را که همان قربانی کردن گوسفندی در راه خدا و تقسیم آن بین فقرا است انجام می دهند. بعد از یک ماه تمام و پایان اعمال حج مسافران خانه ی خدا حاجی نامیده می شوند. آنها امتحان شده گان درگاه الهی اند که با موفقیت آزمایش الهی را پشت سر گذاشته اند و باید تا آخر عمر عهد و پیمان خود را حفظ کنند و نیکی و نیکوکاری را سرلوحه ی کارهای خود قرار داده و کمک به بندگان خدا و دست گیری از مظلومان و یتیمان را از یاد نبرند.        

از دیگر فواید حج این است که مسلمانان سراسر دنیا همه با هم از هر جا و مکانی و یا هر زبانی که داشته باشند با یکدیگر در مورد مسائل جهان اسلام گفتگو می کنند. مخصوصاً حاجیان ایرانی در جایی به نام بعثه ی مقام معظم رهبری جمع می شوند و با برادران دینی خود تبادل نظر می کنند و پیام رهبر و رؤسای کشور های اسلامی خوانده می شود و توصیه هایی که از طرف آنها به مسلمانان داده شده به اطلاع همه می رسد و از همان جا صدای «الله اکبر و لااله الاالله» و مرگ  بر دشمنان اسلام که همان آمریکا و اسرائیل است بلند می شود و این یکپارچگی و اتحاد روز به روز زیاد و زیادتر می شود. کشورهای اسلامی در برابر ابر قدرت های جهان می ایستند و از برادران مظلوم خود که در فلسطین و لبنان مورد هجوم بیگانگان و اشغالگران واقع شده اند دفاع می کنند. مقصد اصلی این دشمنان در حال حاضر مبارزه با اسلام است و آنها تمام تلاش و امکانات پیشرفته ی خود رابه کار گرفته اند تا اسلام را از میان بردارند و هیچ حق و حقوقی بر مسلمانان قائل نیستند. آنها خیال می کنند مسلمانان تروریستند درحالی که خودشان در کشور فلسطین روزانه چندین جوان فلسطینی را به شهادت می رسانند و به کودکان و زنان و پیران هم رحم نمی کنند. رهبران جامعه ی اسلامی باید مدّبرانه و هوشیارانه این ظلم و جنایت را برملا و افشا سازند و توطئه های آنان را خنثی کنند و از دین خدا و حضرت محمد(ص) و دین اسلام دفاع کرده و حقانیت آن را به جهانیان ثابت کنند. از محضر جلال کبریایی خداوند منان می خواهم که به زودی دست دشمنان و اشغالگران را از سرزمین فلسطین کوتاه کرده و ستمدیدگان اسلام را بر دشمنان دین الهی پیروز گرداند.  من تلاش کردم همه ی اشتیاق ذهن و قلبم را نسبت به این فریضه ی الهی بنویسم، باشد که خداوند این سعادت را نصیبم کرده و خوشحالم سازد.        الهی به امید تو

انشانویسی حج- سعید بامکان از مشگین شهر

اتاق آبی خالی بود. هیچ کس در فکرش نبود. نیرویی تاریک مرا به سوی اتاق آبی می برد به فکر حج بودم و در عالم خیال سیر می کردم. اتاق آبی صدایم زد و من از همبازی هایم جدا شدم.

می رفتم تا میان اتاق آبی بمانم تا به صدای بلند «لبیک اللهم لبیک، لبیک لاشریک لک لبیک، ان الحمد و النعمت لک والملک لاشریک لک لبیک» را زیر لبانم زمزمه کنم. صدای این نـدا در من شنیــده می شد مثل صدای آب که همچون جریانی از سپیده دم از من می گذشت و در من به من می خورد. چشمم در حال و هوای حج و زیارت بود. به سبکی پر می رسیدم و درخود کم کم بالا می رفتم و حضوری کم کم جای مرا می گرفت حضوری مثل وزش نور. وقتی که این حالت ترد و نازک مثل یک چینی ترک می خورد، از اتاق می پریدم بیرون در خیال خود پرسه می زدم، خانه ی کعبه را مانند شکوفه های رنگارنگی می دیدم، قلبم به تپش می افتاد و دلم برای زیارت خانه ی خدا و مدینه تا رویاهای پریشانی فریاد می کشید و در این حالت بود که چهار ستون دریای تشنه ی قلبم را باز می کردم و خانه ی خدا را با تمام وجود در آغوش می کشیدم و احساس من این موقع نزدیک شدن به اوج عشق بود. در روبروی خانه ی کعبه ایستاده و کوله بارم را خالی می کردم و در حالـی که اشک در چشمانـم حلقه زده بود گناهانـم کمتـر و کمتـر می شدند و آنگاه اشک خوشحالی من بود که از گریه هایم سیراب می شد.

در آن هیاهو به چشمان غم زده و در عین حال شاد خود نگاه می کردم، در چهره های نورانی و دل های دریاییِ حاجیان غوطه ور می شدم و آرام آرام به ساحل می رسیدم. در مقابل پروردگار سر تغظیم فرود آورده، دستهایم را رو به آسمان بالا می بردم و از خدا طلب آمرزش می کردم.

خدای خوب من تو سبحانی، خدای خوبم چگونه از تو غافل باشم در حالی که تو از رگ گردن به من نزدیک تری، چگونه نعمت هایت را انکار کنم در حالی که به هر جایی که بنگرم تو را می بینم خدای من آسمان و زمین در قیامت به اعمال مان شهادت خواهند داد و خورشید و ماه به کارهایی که انجام داده ایم، پس پروردگارا من به درستی به بزرگیت پی بردم و از تو می خواهم که به لطف و کرمت گناهان مرا بیامرزی. پس از این راز و نیاز کمی در مقابل خانه ی کعبه ایستادم آنگاه به بالای سرم نگاه کردم دیدم که آسمان سیاه است و شب شده. پنجره ی قلبم را بستم و از کعبه خداحافظی کردم. رفتم تا در جایی آرام بگیرم و درد دوری را از یاد ببرم.

صبح شد و من راهی مدینه شهر پیامبر شدم هیجان زده بودم، با خود گفتم آیا من شایستگی این دعوت راداشته ام؟

حج را خداوند به مومنانش وعده داده تا با خدای خود دیدار کنند و می گویند که وقتی بیاید تمام زمین و زمان پر از عدل و داد خواهد شد از کعبه ظهور خواهد کرد کعبه ای که به دست ابراهیم و اسماعیل ساخته شد. و این یکی دیگر از زیبایی های حج و مکه است. حج زیبائی هایش توصیف شدنی نیست در رویا دیدن حج آدمی را زیر و رو می کند، چه رسد که از نزدیک دیدار کردن.

خدایا زیارت خانه ات را قسمت همه ی عاشقانت کن خداوندا تو هر چه بخواهی همان می شود. تو بهترین و برترین عظمت ها هستی، فرمان روایی آسمانها و زمین از آن توست پروردگارا تو همه ی بندگانت را دوسـت داری و انسان را برتر از همـه ی مخلـوقات آفریده ای همانطوری که در قرآن آمده خودت فرموده ای: من جهان را برای انسان و انسان را برای خودم آفریده ام. خداوندا تو ستار العیوبی پس حج را نثار همه ی مردم مسلمان و عاشق خود کن. انسان عاشق وقتی به آرزوی خود می رسد که به دیدار خدا برود، به زیارت حج.

و واقعاً من وقتی افرادی را می بینم که به حج می روند چهره هایشان را به چهره ی ماه و ستاره و لباسشان را به لباس فرشته ها تشبیه می کنم. من در این کاغذ سفیـد و یخ زده نمی توانم زیبایی های حج را جاری کنم. اگر صدها و هزاران صفحه ی سپید را هم سیاه کنم، قادر به وصف زیبای خانه ی خدا نخواهم بود.

وقتی غروب می شود من دلم می گیرد و آن وقت است که غروب زیبای کعبه به یادم      می آید. درست است که ما وقتی به حج می رویم در کشور عربستان و در یک صحرای غریب و غربت هستیم اما زیبایی حج در غروب و غربت هم قشنگ و زیباست. کسی که به حج می رود، نمی دانم حکمتش در چیست، ولی وقتی برمی گردد، از زمین تا آسمان اخلاقش و روحیه و حتی نوع لباس پوشیدنش هم فرق می کند، شاید علتش این است که در کنار خانه ی خدا قول می دهد که از هر گناه و آلودگی و بدی دوری کند و باید به قول خود وفادار باشد و در همه حال به بندگان خدا کمک کند و زمین خدا را آباد سازد و اگر بندگان خدا بخواهند گناه نکنند باید همیشه احساس کنند که در حج و پیش خدا هستند. برای اینکه هر کس احساس کند که در نزد خدا حاضر است، هیچ وقت گناه نخواهد کرد.

زیبایی های حج را در هر چیزی و از هر جهت می توان دید، کسی که به حج می رود با دعوت خدا و خواست خدا، راهی خانه ی خدا می شود و در این موقع چنان خوشحال است که انگار تازه متولد شده است. نخل وجودش پر از غوغا می شود و با قلبی صاف و زلال به دیدار معبود یکتا و خالق جهان می رود. خداوندی که انسان را از خاک آفرید و انسان را به خاک باز می گرداند. پس انسان باید همیشه به یاد و لحظه ی مرگ هم باشد یعنی بازگشت همه به سوی اوست. و سفر حج برترین آگاهی است برای انسان.

انشانویسی حج- بهنام سیفی از مشگین شهر

می دانم خانه ای در آفرینش هست که منظومه ای نورانی را در خویش جای داده است این خانه محل رفت و آمد فرشتگان است، منزل وحی است، و معدن رحمت و بخشش  و کرامت. درهای معرفت و ایمان از این خانه گشوده می شود. آب حیات از این خانـه می جوشد پس جگرهای سوخته و دل های عطشناک خویش را به اینجا باید سپرد. این خانه، خانه خداست و رفتن به این خانه مستلزم سفر پر راز و رمز «حج» است. و من چقدر عاشق این سفر زیبا هستم. همیشه زیر این آسمان آبی که به تماشای زیبایی های زمین خاکی می ایستم به آنهایی فکر می کنم که آسمانی اند و از خدا خواسته اند تا روشن ترین و کوتاه ترین راه را برای رسیدن به او پیش پایشان بگشاید و خداوند مهربان سفر حج را نصیب اینان کرده است. آری سخن از سفر پر مفهوم حج است. سفر به سرزمینی که دریچه ی آسمان است و قله های بزرگ تاریخ انسان در آن قرار دارند. آنجا خوان نعمت بی دریغ خداوند گسترده شده است تا مسافران بزرگ خدا از راه برسند و از این همه داده ها و زیبایی ها بهره ها ببرند و تا رسیدن به خدا پرواز کنند. برای رفتن به آنجا باید از اسارتکده ی خاک گذشته دل به خورشید سپرد، و از پیچ و خم جاده های دنیوی عبور کرد. آنجا نسیم معطر خدا را در کوچه پس کوچه ها می توان احساس کرد. هم قامت درختان بهشتی می توان شد و درست مقابل چشمان خدا می توان ایستاد. و من چقدر مشتاق دیدن چنان لحظه هایی هستم اما می دانم این سفر، سفر بزرگی است و کار بزرگ را آنان که  بزرگند، رقم می زنند و من بسیار کوچک و حقیرم و شاید این اشتیاق من کاری بیهوده و عبث باشد اما چه کنم که دلم هوای آنجا را دارد. نمی دانم چه کسی در اندرون خسته ی من به زمزمه برمی خیزد و خدا را می خواند و از او زیارت خانه اش را طلب می کند. نمی دانم دستی مهربان دستان لرزان وملتمس مرا خواهد گرفت و سردی انجماد و افسردگی را از وجود من خواهد زدود و مرا همسایه ی بهار خواهد ساخت یا نه؟ حج خود واژه ی زیبایی است که پر از معنی و مفهوم است. حج تنها یک واژه نیست، یک فرهنگ زیباست. قاموس از خود بریدن و به خدا پیوستن است. حج یعنی کوتاه کردن فاصله ی خود با خدا. یعنی شکفتن پس از زمستان طولانی و یخبندان سستی انسان. حج یعنی عشق، شوق، شور، یعنی استجابت همه ی دعاهای نیک و خداپسند. و سفرحج رفتن یعنی عزیمت به سرزمین خدا. یعنی زیستن در کنار قرآن و کعبه و پیامبر یعنی همنوای ناله های علی در نخلستان شدن. غمگسارِ صورت سیلی خورده ی زهرا بودن، مظلومیت محمد امین را از نزدیک دیدن و هیبت و عظمت و شکوه اسلام را از فراز حرا دیدن و برخود بالیـدن. کدام دل را  می شناسید که بیدل و بیتاب این سفر نباشد؟ کدام دست را می شناسیـد که به تمنای رسیـدن به خانه ی خدا بلنـد نشـده باشـد؟ کدام حنجـره را می شناسید که تشنه ی آب زمزم نباشد؟ کدام آشنا را می شناسید که غریبانه در انتظار دیدن زادگاه علی(ع) و مقام ابراهیـم و ناودان طلایـی و صفا و مروه نباشد؟ کدام چشم را می شناسید که در حسرت دیدن قربانگاه منا و به یاد اسماعیل اولین قربانی عشق به خدا اشگ نریزد؟ کدام پا را می شناسید که به سفر در جاده های خلوت خلوص و گشتن در کوچه های بنی هاشم نیندیشد؟ کدام دل سنگ را می شناسید که از شوق زیارت قبرستان بقیع آب نشود؟ و من نیز همچون همه بندگان الهی به روزهای خوب خدا در سفر حج و به شب های نیایش و زمزمه و لحظه های تسبیح و تقدیس و کوچیدن به سمت روشن تقوا می اندیشم و چه فرصت گرانبهایی؟

انشانویسی حج- مینا ستوده از معتمرین دانش آموزی ناحیه 2 اردبیل

همه می گویند: تو خدایی، تو بزرگی، تو فرمانروایی، تو اللهی، تو را باید دوست داشت. باید شکرگزار بود. باید دعا کرد. باید عاشقت شد. باید سپاسگزارت بود، باید قرآن خواند. چون کلام توست، چون تورا حس می کنیم، باید نمازخواند که تو می خواهی، آنها راست می گویند اینها را باید بدانیم ولی از کجا؟ چگونه؟ به کمک که؟ چگونه باید به این حقیقت رسید؟ آیا کسی هست که کمک کند تو را بشناسم، تو را ببینم ...؟

می دانم که نیست،  نیست کسی که بهتر از تو باشد، می دانم نیست کسی که عشق را بهتر از تو معنا کند. می دانم، ولی تو این را هم برایم آسان کرده ای، تو قلب کوچک مرا باور می کنی و چون پروردگاری چون بخشنده ای دستهایم را می گیری و خودت را برایم نشان می دهی و آنگاه می گویم: سبحان الله... .

و آن روز معنای دعا را می فهمم و همان روز بر من واجب می شود که چون بنده ات هستم چون عاقل شده ام چون شایستگی دیدارت را دارم چون تو را و جایگاه تو را شناخته ام، باید طوافت کنم و پاکی و زلالی کعبه ات را ببینم و از آن لحظه معنای انسان بودن را می فهمم و لباس پاک و بی ریایی که شایسته است  آن را پوشید و به جهانی  دیگر سیر کرد، بر  تن می کنم و خود را پاک نگه می دارم و به دور کعبه ات، جاییکه در آن علــی(ع) متولد شد و این وجود پاک از پروردگار مهربانش سخـن گفت می گردم، می گردم و وقتی به خود می آیم اشک دیگر امانم نمی دهد. گویی دور کعبه را با خود خدا گشته ام سرشار از عشق او می شوم، دیگر دلم نمی خواهد برگردم ولی پروردگارم به من دستور می دهد که برو و یاد کن روزی که تمام وجودت را باران برد. بارانی که وجود خاکستری و تیره مرا به دریای معرفت الهی وصل کرد و دست های لرزان مرا به جایگاه هستی تکیه داد و چشم های مرا با قبله خداوندی آشنا کرد و به زبان عاجز و ناتوان من قدرتی بخشید تا بتواند هستی بخش ترین سخنان را به زبان بیاورد و بگوید: لبیک اللهم لبیک. لا شریک لک لبیک ... . باز می گردم و زندگی را دوباره شروع می کنم از همه چیز می گذرم از دنیایی می گذرم که فنا شده است و وجود خالی آن مرا سیراب نمی کند.

من که دنیایی سرشار از بودن را دیده ام، دنیایی که در آن شور خدا جاریست. جایی که نگاه معنا دارد. بی شک باز گشتن از این دنیا انسان را متولد می کند گویی فرشته گان دور مرا حلقه زده اند و دیگر نمی توانم گناه کنم. من باز گشته ام به دنیایی باز گشته ام که خالی از زندگی است. کسانی که حرف از صداقت و راستی می زنند دیگر در چشم من جلوه ای ندارند. می خواهم باز گردم چگونه می توانم فرشته گان نگاهبانم را از خود دور کنم؟ چگونه می توانم در دنیایی زندگی کنم که پر از زشتی و ناتوانیست؟ دنیایی که به من خدا را و جایگاه او را نمی شناساند، دنیایی که مرا مجبور به سجده کردن در مقابل خود می کرد، حالا در نگاه من به بیگانه ای تبدیل شده است که حتی مردمانش را نیــز نمی شناسم مردمانی که روزی کارهایشان در نظرم به مانند عبادت و احکام قطعی الهی بود، حالا دیگر نمی توانم آنها را بشناسم، قبولشان کنم، حرفهایشان را درک کنم، گویی از آنها خیلی فاصله دارم ولی من چگونه می توانم فرشته گان نگهبانم را از خود دور کنم؟ چگونه می توانم صفا و پاکی آب زمزم را از یاد ببرم؟ می خواهم باز گردم. می ترسـم، می ترسم که شایستگی بنده گی خدا را نداشته باشم، می ترسم که پستی این دنیا مرا دوباره آلوده کند. مرا نیز از نگاه فرشته هایی که به سوغات آورده ام بیندازد و فرشته ها مرا رها کنند و ای کاش هنوز در مکه بودم. هنوز همان آرامش را داشتم. هنوز به راحتی عبادت می کردم، آخر این دنیا چه دارد که همه اسیرش شده اند؟ کارهایی می کننـد که می دانند آخر و عاقبت ندارد وعده ای را قبول دارند که می دانند دروغ است! چرا چشمهایشان را باز نمی کنند؟ من دیگر نمی توانم در کنار کسانی زندگی کنم که پر از تیرگی هستند کسانی که روزی با من هم صحبت بودند حالا به موجودات آزار دهنده ای تبدیل شده اند. خدایا کمکم کن تا سربلند کنارت باز گردم.

باز می خواهم آرام شوم آخر چه چیزی مرا در میان این جماعت آرام می کند ولی تو حکیمی تو کسی هستی که می دانی سالها پیش می دانستی زمانی که پیامبر میان مردم فریاد می زد که زندگی برای فنا شدن نیست ما برای زیستن آفریده شده ایم برای زندگی کردن. آن زمان کتاب مقدس خود را فرستادیم و من امروز آن را در دست می گیرم و به آن پناه می برم که می فرماید: «فان الله سریع الحساب».

حالا می فهمم که بزرگانی چون حافظ شعرهای عارفانه و زیبای خود را چگونه و با استفاده از کدام نیرو می سرودند چگونه مرزهای بین زمین و آسمان را ملی می کردند و به اوج انسانیت می رسیدند چگونه از این دنیا سیر می شدند و با شجاعت می گفتند:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست                    عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی

می دانم سخت است، سخت است تیرگی ها را دیدن و سکوت اختیار کردن، سخت است آرام و پاک ماندن، قلبی بزرگ می خواهد که ظلمات را درخود پنهان کند. که من تا امروز نمی فهمیدم در کتاب ها می خواندم ولی درک نمی کردم از کنار مردان خدا می گذشتم و فکر می کردم و من در مقامی نیستم که به آنها فکر کنم اما امروز می دانم که باید رمی جمره کنم می دانم که باید سنگ در دست گرفته و به شیاطین پرتاب کنم و بلند بگویم که زندگی از ما چیز دیگری می خواهد و خداوند ما را بیهوده نیافریده است.

می ترسم ولی خوشحالم که بهانه ای برای زندگی دارم و آن قرآن است که برایم دل چسب تر از نفس کشیدن است به یادم می آید که قبل از سفرم خیلی سخت بود خواندن قرآن برایم و به زورِ این جماعتِ دو رو آن را می خواندم ولی اثر حج در وجودم مرا به یک انسان دیگر تبدیل کرده است و حال من بهانه ای بزرگ برای زندگی کردن در این دنیا دارم. در این جهان کسانی هستند که راه را از بی راه باز می شناسند، کسانی که در گوشه ای از این دنیا زندگی می کنند و خود را پاک نگه داشته اند در حالی که پاکی واقعی اینجا نیست و آنها مؤمنانی حقیقی هستند. زندگی به وسعت گرم نگاه های عاشقان زیباست پس زنده می مانم و زندگی می کنم چون دوست داشتن زیباست و چون خالق ما زیبایی را دوست دارد پس باید زندگی کرد و اگر این تضادها نبودند زیبایی و زشتی شناخته نمی شد خوشا به حال کسانی که راه را می شناسند و به زیبایی زندگی می کنند.

زندگی زیباست ای زیبا پسند                  زنده اندیشان به زیبایی رسند

انشانویسی حج- بهار امیری از معتمرین دانش آموزی ناحیه 2 اردبیل

سخن به نام خـــدا باید ابتـدا کـردن           پس از ستایش حق نام خود ادا کردن

خدا یکی ست  لا شریک له  بی شک           سـزا بود همه را سجده ی خدا کردن

باغبان باغ عشق گل های سفید رنگ زیبایی را پرورانده که همچون کبوتران  سپید بال عاشق، لحظه های پرواز را در کنار خدا تجربه کرده و به چشم خود دیده اند زمانی را که جانشان در آسمان هفتم پر و بال گشوده، رهسپار خانه عشق شده، خورشید را لمس کرده و با فرشتگان دمساز شده است، آنان بوی زیبای عشق را حس کرده اند، بوی آشنای حج، و بوی زیبای طواف را و چه زیباست بوی عشق، عشقی که هستی را برای انسان و انسان را برای خدا معنی می کند.

آری حاجیان، دست پرورده ی خدایند و خدا شبنم جانش را در وجود آنها چکانده تا عاشقان را سوار بر مرکب عشق به اوج برند و حلقه های دل ایشان را به هم پیوند زنند.

پل زدن میان تن و جان، انسان و جهان، میان خالق و مخلوق میسر نمی شود مگر زیر سایه ی عارفان، سالکان و حاجیان، حاجی بیت الله زندگی می کند اما، دلبسته ی مادیات نمی شود عشق می ورزد اما، خدا را برترین معشوق می داند کاری نمی کند که خدا آن را تایید نکند وارد جمعی نمی شود که عرف آن را نپذیرد، سخنی نمی گوید که حق ناحق شود و شهادتی نمی دهد که خللی وارد عدل شود و این است حقیقت روح حاجی.

چنین جامعه ای با طرح شعار های معقولانه و در پیش گرفتن حقیقت این شعارها، حمایت عمومی را جلب کرده و رضایت خدایی را محور و اصل قرار می دهــد، پیش می رود، اما از پسرفت بی هراس است. امر می کند؛ اما نیّتش ریاست نیست چرا که قدرت خود را پرتوی از قوای الهی می بیند. می خروشد؛ اما اراده ای ندارد. می فهمد که او یک وسیله است و دنیا یک آزمایشگاه، آزمایشگاهی که هدف از ورود به آن بیش از امتحان نیست و نهایت آن تایید و رد موجودات تا وارد جهانی بس با شکوه تر از این جهان شوند و ببینند چیزهایی را که در محدوده ی زمان ندیده اند، چنین افرادی دلبستگی به این سراب ندارند و خود را آماده رفتن می کنند. راهی وادی عشق می شوند در حالی که لباس عشق بر تن دارند؛ لباس نوزادی، لباس حج و اینک... از دنیا چیزی جز همین لباس را نمی طلبند، کوخ و کاخ  طاغوتی را برای فرعون و امثالش می گذارند و سوار بر کشتی نوح، عصای موسی، دستان شفا بخش عیسی، پیروز و منصور به انتصار خود می بالند و جهان فانی را در مقابل جهان باقی به زانو در می آورند و سیراب از دریای زهد و تقوی جهانی را پایه ریزی می کنند، جهانی در لباس ایمان، در قالب مهر و محتوای علم و اخلاق، عصاره اش دانش و ثمره ی آن زیبایی مطلق الهی.

حاجی فردیت خود را از امیال و خواسته هایش جدا کرده و خود را در میان عشق الهی می یابد و آن قدر در این دریای مواج غرق می شود تا پاسخی به ندای درونی اش داده شود، اینجاست که گرفتن دست فقیر، بلند کردن علیل از زمین، بر زبان آوردن سخن حق، دفاع از حق مظلوم، ادای حق محروم و هزاران هزار کار دیگر را برای رسیــدن به خدا می کند، خود را در حضور خدا می بیند و هر لحظه و هر جا صدای خدا در گوشش طنین انداز می شود، آنگاه که در اجتماع حضور می یابد دســت بینوایان را در دستانش می فشرد و گرمای وجودش را در سرمای سوزناک جامعه رها می کند تا کسی سرما نخورد و به درد بی درمانی دچار نشود، تخم های مهربانی را در بوستان عشق و معرفت می کارد تا دیگران از آن لذت برند و با بوئیدن آن عشق را حس کنند و چقدر معطر است، عطر عشق.

پرستوهای راه عشق این چنین اند که عبادت را نه برای بهشت بلکه برای سپاس از خدا، شهادت را نه برای آوازه بلکه برای رسیدن به رضا و عطوفـت را رایحه ای شامه نواز، نغمه ای روح افزا از دریای پرتلاطم عشق می یابند، رهپویان راه دل می دانند که همه چیز از خداست و به سوی او و خدا به آنها نزدیک و مهربان است، ندای آنها را می شنود و خواسته هایشان را اجابت می کند، پس تلاش آنها در جهان تلاشی ست در جهت طی کردن پلکان عرفان، که هر پله اش عارفان را به سوی خود می کشد و آنها را تشنه تر از پیش در پیشبرد راه حق جدی تر می کند، جامعه را پر از گل های یاس بهاری می کند، دلهای بهاری را با آغاز بهار به یاد خزان بی برگ و بار می اندازد و عاشقان راستین را در تنگنای راه زندگی به سوی گذرگاه رسیدن به مأمن ابدی رهنمون می شود.

باشد که ما نیز از رهروان راه عشق باشیم، بوی عشق را بچشیم و سرود(لبیک اللهم لبیک) را در جوار دوستانمان سر دهیم.

مسافر خانه ی خدا

... واینک تویی تنها و رها، مسافر خانه ی خدا، در گرمای عطش، چون پیکری سپرده به آب ها، تسلیم و مطیع، انبوه عزیزان و پاره های وجود را پشت سر نهاده و رو به سوی آن وسعت بی واژه که تو را می خواند. اینک تو پای در راه سفر آورده ای با کوله باری سنگین از نبایدها و امیدی روشن به بخششی بزرگ. و اینک خداحافظ ای پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزند، ای تمام دلبستگی ها، وابستگی ها و ریشه ها، خاک را پشت سر بگذار، آسمان تو را به نام می خواند. و کیست که دلبرده ی چنین سفری نباشد؟ کیست که از خدا و خاک، را برگزیند؟ و از خانه ی خدا، آشیان تنگ و تاریک خود را؟ فصل، فصلِ گریستن است؛ واژگون گریستن، قدم هایت را در آسمان بکار و ریشه هایت را به خاک بسپار تا روزی سر سبزانه سر برآیند ...

و سپیدپوشان، همچون از خواب مرگ برخاستگان، سر در گریبان و ترسان و همچنان از خود رها، رهای رها. صدای خدا در آسمان می پیچد: الله اکبر... الله اکبر... و هنوزچشم ها باور ندارند آنچه را که می بینند. پیشانی بر خاک نهاده و دل از خاک بر گرفته، خسته، آشفته و بی قرار «لحظه ی دیدار نزدیک است... باز من دیوانه ام مستم... باز می لرزد دلم دستم... باز گویی در جهان دیگر هستم...».

گام ها لرزان برداشته می شوند. مناره های مسجد الحرام دیده می شوند. هراس و شرم حضور چشم ها را بی نور می کند. باید نبینی هر آنچه را که تاکنون دیده ای تا بتوانی حقیقت را چون خورشید فروزان تاب آوری. همین جاست. همین است: یک مکعب ساده ی سیاه پوش و باران سیل آسا می بارد. طوفان در راه است. سبک ها را با خود خواهد برد و کیست که هنوز سنگین مانده باشد؟

اینجا وادی بیم و امید است، خوف و رجا، یأس و رحمت، اینجا آواز پر جبرائیل را به نرمی می توان شنید زیر غرفه ی بلند آسمان. اینجا زمین با آسمان پیوند خورده است. و تو باقی مانده ی تنت را از کوهی بالا می کشانی که محمد تمام روحش را از بلندای آن به پرواز در آورده بود... کوه تمام می شود، در ایمن ترین غارهای جهان قرار می گیری، به نیایش می ایستی، تنت کوچکتر و کوچکتر می شود و جانت بزرگتر و بزرگتر. بی وزن می شوی، هیچ می شوی و به هستی می رسی. مبارکت باشد. تو متولد شده ای...

و اینک چون کودکی هستی به عصمتِ تمام. ذرّه ذرّه ی کائنات همچون روزگار کودکیت پیش چشمان پر اشتیاقت جان و روح می گیرند. همه می رقصند، زمین، آسمان، ستارگان، با نوای الرحمن می رقصند. «فبأیّ آلاء ربکّما تکذّبان؟؟!» و کدام یک از شما دوباره زاده شدگان، دیگر بار گناه خواهد کرد؟ و ایمان باز یافته را پای آب و نان گم خواهدکرد؟ کدام یک از شما، دیگر بار، از آسمان چشم برگرفته به خاک خواهد چسبید و یقین باز یافته را باز خواهد نهاد؟ کدام یک؟

خداوندا، یاری مان کن تا همیشه و همچنان سپید و سپید پوش باقی بمانیم، تا یادمان نرود که تو با مایی و در ما. دستمان را بگیر که دیگر بار به بازهای زیستـن خو نگیریـم، که قبله ات را پشت سر نگذاریم. که ...

... و حکایت این مجموعه امّا، ترجمان پاک احساس نوباوگان استان اردبیل است که در قالب «انشای حج» گرد آمده است. نوجوانانی پاک سرشت که جویای حقیقت مطلقند و در آرزوی زیارت خدا و خانواده اش. باشد که کلمه کلمه ی کلامشان یقین مان بیفزاید و گامی چند به آبی های دور دست نزدیکترمان سازد.

آمین یا ربّ العالمین

خلق و خوی حضرت محمد

مدینه 

حضرت محمد مردی که مردم تنها با اندیشه هایش سر و کار داشته باشند نبود. وی در عین حال که مرد سیاست و جنگ بود، معنویت و پارسایی و محبت در او نمایان تر بود. کشمکش های مداوم نظامی و سیاسی مانع از آن نمی شد که در چهره ی او آرامش و صفایی را که از یک پیغمبر انتظار دارند را نبینند.

هیچ مردی(و هیچ پیغمبری) در جامعه ی خویش از او پرنفوذ تر و محبوب تر نبوده است. پس از مرگ، وی همچنان در میان امتش به حیات خویش ادامه داد، و رفتار و گفتارش همواره سرمشق فکر و زندگی پیروانش بود. اکنون نیز پس از قرن ها هنوز "سنت" وی، در کنار قرآن، سرچشمه ی الهام مسلمانان است.

سخنش به الهام می مانست و عقیده اش را القا می کرد، از بحث و جدل و مشاجرات فلسفی و منطقی بیزار بود. در برابر کسانی که با وی به مشاجره بر می خواستند وی تنها به خواندن آیاتی از قرآن اکتفا می کرد و یا عقیده ی خویش را با سبکی ساده و طبیعی می گفت و به جدل نمی پرداخت.

سخنش از سخن قرآن کاملا مشخص بود و هر کسی آن را باز می شناخت. سبک بیانش، بر خلاف قرآن، عادی و عاری از هنرمندی تعبیر و پیچیدگی های فکری و لفظی بود و در عین حال جاذبه ای داشت که پیش ازآن که بر منطق شنونده بگذرد، دلش را می گرفت و در احساسش اثر می گذاشت. بیشتر به فطرت بشری توجه داشت و به بیداری مردم می پرداخت تا دانایی آنان؛ سخنش شنونده را بیشتر از آن که به تفکر فلسفی و منطقی وا دارد، به تامل درونی و وجدانی وا می داشت: ترکت فیکم واعظین: ناطقا و صامتا، الناطق" القرآن، و الصامت: الموت!

شعر را دوست می داشت اما از گفتن آن ابا داشت؛ گویی آن را برای خود ضعفی می شمرد. هرگاه سخن می گفت می کوشید تا سجع و وزن در آن راه نیابد و اگر به تصادف، جمله اش موزون و مسجع می گشت آن را عمدا در هم می ریخت؛ گویی توسل به صنعت و تفنن در الفاظ و عبارات را از صداقت و صمیمیتی که در سخنش می خواست به دور می دانست و خود را و اندیشه ی خود را جدی تر از آن می شمرد که بیانش رنگ فریب و تصنع گیرد و بی نیازتر از آن که بدان فریبندگی شاعرانه دهد.

محمد لحظه ای در کار خویش درنگ نداشت. آنچه را از مردم می خواست ساده و معقول و با فطرت سالم یک انسان هماهنگ بود. مسائل فلسفی پیچیده و گنگی نبود که برای فهمش نیازی به کسب علوم و فلسفه، و یا اندیشه های پیچ در پیچ باشد. سعادت انسان و نجات و کمال یک جامعه نیز به همین اصول فطری ساده و معقول بسته است: تنها الله را بپرستید، در برابر هیچ کس و هیچ چیز تسلیم نشوید، به یکدیگر خیانت نورزید، دخترانتان را از ترس ننگ یا فقر نکشید، بیهوده به روی هم شمشیر نکشید، به سخنان شاعرانتان که با سخنان گیرایی گروهی را به غرض لکه دار می سازند و گروهی را در ستایش به دروغ عزت و پاکی و نیکی می بخشند و نفوس را با خیالات واهی و شهوت و غارت و تحریک به فساد و کبر و گستاخی و تفاخرات نژادی و خانوادگی به تباهی می کشند گوش ندهید. یتیمان را بنوازید، گرسنگان را سیر کنید. از کاهنان و جن گیران و جادوگران دوری کنید. یکسره در تجارت غرق نگردید، از ستم و دروغ و خیانت و نفاق و خرافه و خونریزی و قساوت و رباخواری و غرور و کینه خو را رها سازید...

شیوه ی رفتار وی دلها را بدو شیفته می کرد و پستی ها را از روح ها می زدود، زندگی اش چشمه ی زاینده ی محبت و ایمان و جوش کار و امید و شادی و قدرت بود. با یارانش به گرمی و سادگی رفتار کرد و هر یک را به مناسبتی نامی می داد. یک روز علی(ع) را که در مسجد بر روی خاک خفته بود، بیدار کرد؛ چون سر و رو و جامه اش خاک آلوده بود، او را "ابوتراب" لقب داد.

می کوشید تا در محیط خشن و پرقساوت عرب بدوی، لطافت روح و ادب و محبت را رواج دهد، پرسیدند: بهترین حکم اسلام چیست؟ گفت: "اینکه به آشنا و بیگانه سلام کنی و طعام دهی، هرکس بتواند ولو با بخشیدن نیمه خرمایی و اگر نتوانست به زبان خوشی خود را از آتش دوزخ نجات دهد از آن دریغ نکند". در میان مردم خویش به زبان عیسی سخن می گفت: "یکدیگر را همواره دوست بدارید، اسلام محبت است؛ مردم خانواده و ناموس خداوندند، هیچ کسی از خدا غیرتمندتر نیست! مرا چون مسیحیان مستایید و چاپلوسی مکنید، مرا تنها بنده و رسول خدا بخوانید".

بر گروهی گذشت، به احترامش برخاستند، گفت: "هرگز پیش پای من برنخیزید و همچون آنان نباشید که برای تعظیم بزرگانشان قیام می کنند". اطفال را چنان دوست می داشت که در کوچه و بازار گردش جمع می شدند. یتیمان و بیوه زنان، بردگان و مردم گمنام و محروم به او دلگرم بودند. مردی که در بیرون بیم و هراس به دلها می افکند در خانه و شهرش، سرچشمه لطیف محبت و سادگی و برادری و گذشت بود. با زنانش چنان نرم و خوش رو و متواضع و رفیق بود که عمر از گستاخی دخترش نسبت به پیامبر به خشم می آمد.

وقتی وارد مدینه شد برای هر یک از زنانش یک حجره بنا کردند. دیوارها را از گل و کاه و سنگ و غالباً شاخه های درخت خرما که گل اندود می کردند بالا آوردند و سقف ها را با شاخه های خرما پوشاندند. درها از چوب عرعر بود و بر آن حلقه و کوبه نبود، و با انگشت بر آن می زدند.

تختی که بر آن می خوابید از چوب ساختند و کف آن را با لیف خرما پوشاندند. این بود خانه و زندگی مردی که زبانش دلها را لرزاند. مردی که در پاسخ علی(ع) که از شیوه ی زندگیش پرسید در چند رنگ زیبا و شگفت، خود را برای کسانی که شیفته ی زیبایی های روح یک انسان بزرگ و زیبایند نقاشی کرد:

معرفت، اندوخته من است.

خرد، بنیاد مذهب من است.

دوستی، اساس کار من است.

شوق، مرکب رهوار من است.

یاد خدا، مونس دل من است.

اعتماد، گنجینه ی من است.

غم، رفیق من است.

دانش، سلاح من است.

شکیبایی، ردای من است.

رضا، غنیمت من است.

فقر، فخر من است.

پارسایی، پیشه من است.

یقین، توان من است.

راستی، شفیع من است.

پرستش، سرمایه کفایت من است.

کوشش، سرشت من است.

و نماز، شادی من است.